ماییم و می مطرب و این کنج خراب
جان و دل جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید و رحمت و بیم عذاب
آزاد زخاک و باد و از آتش و آب
* گاهی وقت ها یک لحظه هایی تو زندگی هست که دلت نمی خواد تکرار بشه اون لحظات باید یک چیزی مثل یک مسکن باشه ورق سفیدی که توش فریاد بزنی، خلوتی که بباری و یک حسی یا کسی بتونه اوضاعتو عوض کنه.
دیشب از اون شبهایی بود که دوست داشتم تا صبح برم توی خیابون و زیر باران قدم بزنم کاری که یک ساعتی امشب کردم . حالم خیلی بد بود و هذیون هامو نوشتم البته با خود سانسوری کامل.
* ماشین ها به سرعت میگذشتند. چیزی میان ماشین ها برق میزد. مثل یک سکه طلایی. این سکه یعنی دکتر برای بابا، کفشی برای لیلی، چادری تازه برای مادر. دسته فالش را دست فشرد و از روی جدول پرید. ماشین ها بوق میزدند و می گذشتند. در میانه خیابان آیینهای زیر نور خورشید برق می زد. خم شد و آیینه را برداشت.
صدای بوق ممتدی گوشش را پر کرد.
آیینه سرخرنگ در میان دسته ای فال همچنان برق می زد.
* دیگه انگیزه ای ندارم...
شاید دیگر ننویسم. همه چیز به پایان رسید.
پایان
|